در بسیاری از سازمانها، مسئله اصلی کمبود تلاش نیست؛ بلکه پراکندگی تصمیمها، فرایندهای مبهم و نبود تصویر مشترک از عملکرد است. بهرهوری زمانی بهبود پیدا میکند که مدیر بتواند دقیقاً ببیند کجا زمان، ظرفیت یا سرمایه بدون خلق ارزش مصرف میشود.
بهرهوری فقط کاهش هزینه نیست
اگر بهرهوری صرفاً به کاهش هزینه محدود شود، سازمان ممکن است در کوتاهمدت سبکتر شود اما توان رشد خود را هم از دست بدهد. نگاه حرفهایتر، رابطه میان منابع مصرفشده و ارزش ایجادشده را بررسی میکند.
برای همین، بهبود بهرهوری باید همزمان کیفیت، سرعت، تجربه مشتری و ظرفیت تصمیمگیری را در نظر بگیرد.
از کجا باید شروع کرد؟
نقطه شروع، عارضهیابی مبتنی بر داده و مشاهده فرایند واقعی است؛ نه فهرستی از پروژههای از پیش تعیینشده. ابتدا باید گلوگاهها، دوبارهکاریها، تأخیرها و نقاط تصمیم شناسایی شوند.
پس از آن میتوان اولویتها را بر اساس اثر مالی، اثر عملیاتی و امکان اجرا مرتب کرد و برای هر اقدام مالک، زمان و شاخص نتیجه تعریف کرد.
نقش مدیران در پایدار کردن تغییر
هیچ مدل بهبود عملیاتی بدون ریتم مدیریتی پایدار نمیماند. مرور منظم شاخصها، پیگیری اقدامات و روشن بودن مسئولیتها همان چیزی است که پروژه بهبود را به سیستم مدیریتی تبدیل میکند.
بهبود واقعی زمانی رخ میدهد که سازمان بتواند مسئله را ببیند، درباره آن تصمیم بگیرد و نتیجه تصمیم را اندازهگیری کند.



